صفحه نخست

بایگانی

پست الكترونيك


بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢

دلقك

 

 

می‌بینی دارم کم‌کم با تو آشتی می‌کنم...

یک هفته‌ای ست دو تا گلدان کوچک خریده‌ام برای سفال‌های آبی گوشه‌ی اتاق، تا شاید دیگر از همزیستی با زنده‌ها نهراسم. و امروز یک ساعت، هرچند با طرح قدیم خانه‌ی پدربزگ، تا  شاید یادآوری زمان واقعی، رویازیستی را از خاطرم ببرد. تازه هرصبح پرده‌ها را کنار می‌زنم تا نور ببارد داخل اتاق، و شاید کمی هم گرما.

تا کی بدانی که از هوا پُری!


?دلقک | در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

Farewell

 

 


?دلقک | در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

دعایی شده باز هم این روزها...


?دلقک | در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

جنگ سارایوو، کشور را ترک می کنند. از این دیار به آن یکی. با قطار. جایی پناهنده می شوند دست آخر. بچه‌ها هنوز خیلی کوچک‌اند. ۴ و ۷ . پدرشان مانده تا کارها را سرو سامان دهد. تا ببیندش دوباره، چند سالی گذشته از پناهنده‌گی شان. می آیند کانادا با هم. چیزها کمی آرام که می‌گیرند...

امروز مراسم تدفینش بود.  پدر و دو پسر که حالا ۲۷ و ۲۴ هستند،  کیسه‌ی پارچه‌ای سبز محتوی خاکستر را سه نفری تا چاله‌ی کوچک همراهی می‌کنند، می‌بوسند؛ و سه رز قرمز و سه مشت خاک مراسم را تمام می‌کند. هیچکدام حتی یک کلمه هم نمی‌توانند حرف بزنند در تمام  این دو ساعت از بغض.

نمی توانستم چشم از ایگور بردارم. او چه سخت باید چشم برداشته باشد از این سه مرد شکسته.


?دلقک | در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

 


?دلقک | در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

بازی

 

 

امشب را ساکت می‌مانم؛ حتی اگر برای همیشه پیدایم نکنی، نمی‌گذارم دیگر دلتنگی جایم را لو دهد.


?دلقک | در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

                                                                                                                                                فروغ


?دلقک | در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 



برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چکد در جام

اشکواری‌ست می کشد لبخند
ننگواری‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خام سوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!


شعری از احمد شاملو | از دفتر باغ آینه


?دلقک | در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

 

دلمون برات تنگ میشه ، بهت عادت کرده بودیم. به اخم و تخمات ، اولدرم بلدرمات ، سگ صلحیات. ولی گور پدر دل ما ! دل تو شاد.

                                                                                                                                   سوته دلان


?دلقک | در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

از دیروز داره یه بند تو ذهن من می‌چرخه...ور ام آی گانا گو، ور آی ام گانا اسلیپ تو نایت؟؟!

 

 


?دلقک | در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

 

 


?دلقک | در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

 

 

بر می‌گردم

یکی از همین روزهای نزدیک برمی‌گردم

و خیال می‌کنم  که عمری نگذشته است.

 

واویلا!

 

 خانه‌ات را پیدا می‌کنم

و سرزده در می‌زنم.

در را باز می‌کنی

سرد؛

می‌گذاری که وارد شوم.

می‌روی قهوه می‌آوری

می‌نشینی

هم را نگاه می‌کنیم.

می‌خزم روی زمین روبه‌روی تو

جورابهایت را در می‌آورم

کف هر پا را می‌گذارم روی یک چشم

مژه‌هایم را که هم می‌زنم

لبخند می‌زنی.

انگشت‌هایت را دانه دانه می‌بوسم

مثل آنوقت‌ها،

می‌خندی.

مثل همان وقت‌ها

آخری را که گاز می‌گیرم

قهقه می‌زنی، بلند و بی پروا

خیالم آرام می‌گیرد که بخشیده‌ای.

 

آوردندش.

 

پایین پله‌ها

صدای آرام بسته شدن در

صدای خنده‌ات را دور می‌کند از من

تا ابد...

 

آوخ!


?دلقک | در دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

Every day is a journey, and the journey itself is home.”

                                                                        —Matsuo Bashō


?دلقک | در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

همه می‌میرند...


?دلقک | در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلَّـهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

بگو:  نماز من و عبادات من و زندگى و مرگ من، همه براى خداوند، پروردگار جهانیان است.



?دلقک | در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

لِّکُلِّ نَبَإٍ مُّسْتَقَرٌّ وَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

براى هر خبرى هنگام [وقوع‌] است، و به زودى خواهید دانست.


?دلقک | در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 

 

 

 

سرگردان است، داد می‌زند، بدوبیراه می‌گویدم، رو می‌گرداند، با دستهاش صورت درددارِ گزنده‌اش را مخفی می‌کند...

دردم می‌آرد، نگاهش می‌کنم،  لبخند می‌زنم، می‌گویم حالت را می‌خرم...

برمی‌گردد، نگاهش آرام می‌گیرد، مکث می‌کند، انگشت اشاره‌اش را می‌سراند روی پیشانی‌ام، می‌گوید فروختم.


?دلقک | در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()
 


Free counter and web stats